«خورشید مهرورزی »
از هزار توی تاریخ می گذرم،
می نگرم شکاف کاخ کسرا را، ستون های فرو ریخته ایوان مداین را
خاموشی آتشکده ها را، خوابهای پریشان شاهان را ،دلواپسی کاهنان را، درماندگی ساحران را
و بشارت درخشش خورشید جهان تاب را در آسمان جاهلیت.
در صبحدم هفدهم ربیع الاول سال عام الفیل ، خورشیدی درخشان از کرانه افق پدبدار گشت.
آنچنان پرنور که هر تشعشع اش فراسوی جهان را در نور دید.
از یمن مقدمش ریگ های داغ بیابان ، هلهله کنان با ترنم نرم باد هم نوا شدند.
ونوای شورانگیز زندگانی را سر دادند.
آمدی چون نسیمی فرح بخش تا تابش تفدیده بیابان را نوازش کنی،
بردگان را مژده رهایی بخشی،
با هر نفست دلهای مرده را زنده گردانی و به خواب رفتگان را بیدار
و در راه ماندگان را یاور باشی و دخترکان معصوم سیه چشم را نوید زندگی بخشی
و زنان را جایگاه والا و مقامی ر فیع و آنان را همچون رایحه ای بهشتی بخوانی
که مشام جان را بیارایند.
با طلوعت شب سیاه جاهلیت ،نم نمک ، رخت بر بست
و مستکبران زمانه با آن همه چیره دستی برای همیشه در دهلیزهای تنگ و خاموش تاریخ خزیدند.
ای خورشید مهرورزی و ای گوهر بی مانند خزانه غیبی تو را چه بخوانم؟!
آنگاه که چون باران بهاری بذر محبت را بر کشتزار دلها افشاندی،
هنوز هم بعد از قرنها از بطن سرخ هر دل،
جوانه سبز عشق می روید وچه زیبا به گل می نشیند.
به راستی دلها گلستانی است که اگر مهر تو درآن پرتو افکند هرگز رنگ خزان به خود نخواهد دید…